سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

کتاب تأثیر خواص در امت

((تصمیم گیری خواص در وقت لازم، تشخیص خواص در وقت لازم، گذشت خواص از دنیا در لحظه لازم، اقدام خدا برای خدا در لحظه لازم. اینهاست که تاریخ و ارزشها را نجات می دهد و حفظ می کند! در لحظه لازم، باید حرکت لازم را انجام داد. اگر تأمل کردید و وقت گذشت، دیگر فایده ندارد.))

کتاب تأثیر خواص در امت بیانات حضرت امام خامنه ای(روحی فداه) در دیدار فرماندهان سپاه محمد رسول الله(ص) دربیستم خرداد ماه سال هفتاد و پنج است. ایشان در این جلسه با توجه به اتفاقات تاریخی پس از رحلت پیامبر اعظم(ص)،زمان حضرت امیر المومنین(ع) و زمان حضرت امام حسین(ع) در کربلا، به نقش خواص در این اتفاقات پرداخته و زمان حاضر را با آن زمان مقایسه کرده اند. در این کتاب نقش خواص در سرنوشت یک ملت تبیین شده است.

ـ جامعه را می شود به خواص و عوام تقسیم کرد... گاهی کسی بی سواد است؛ اما جزو خواص است. یعنی می فهمد چه کار می کند. از روی تصمیم گیری و تشخیص عمل می کند... خواص که می گوییم... یعنی کسانی که وقتی عملی انجام می دهند، موضع گیری ای می کنند و راهی را انتخاب می کنند، از روی فکر و تحلیل است... نقطه مقابلش هم عوام است.

ـ یک عده جزو عوامند و قدرت تصمیم گیری ندارند. عوام، بسته به خوش طالعی خود، اگر تصادفا در مقطعی از زمان قرار گرفتند که پیشوایانی مثل امام امیر المونین(ع) و امام راحل ما رضوان الله تعالی علیه، بر سر کار بودند و جامعه را به سمت بهشت می بردند، به ضرب دست خوبان، به سمت بهشت رانده خواهند شد. اما اگر بخت با آنها یار نبود و در مقطعی قرار گرفتند که (( و جعلنا هم ائمة یدعون الی النار)) و یا (( الم تر الی الذین بدلوا نعمة الله کفرا و احلوا قومهم دارالبوار. جهنم یصلونها و بئس القرار)) به سمت دوزخ خواهند رفت. پس، باید مواظب باشید جزو عوام قرار نگیرید.

ـ جزو عوام قرار نگرفتن یعنی هر کاری می کنیم از روی بصیرت باشد. هر کس که از روی بصیرت کار نمی کند عوام است. لذا می بینید قرآن درباره پیغمبر می فرماید:(( ادعوا الی الله علی بصیرة أنا و من اتبعنی)) یعنی من و پیروانم با بصیرت عمل می کنیم.

ـ خواص طرفدار حق دو نوعند... اگردر جامعه ای آن نوع خوب خواص طرفدار حق؛ یعنی کسانی که می توانند در صورت لزوم از متاع دنیوی دست بردارند، در اکثریت باشند، هیچ وقت جامعه اسلامی به سرنوشت جامعه دوران امام حسین(ع) مبتلا نخواهد شد و مطمئنا تا ابد بیمه است. اما اگر قضیه بعکس شد و نوع دیگر خواص طرفدار حق ـ دل سپردگان به متاع دنیا. آنان که حق شناسند، ولی در عین حال مقابل متاع دنیا پایشان می لرزد ـ در اکثریت بودند، وامصیبتاست!

ـ نَفَس امیرالمونین(ع) نَفَس پیغمبر بود. اگر بیست و پنج سال فاصله نیفتاده بود، امیرالمومنین(ع) برای ساختن آن جامعه مشکلی نداشت. اما با جامعه ای مواجه شد که:(( یأخذون مال الله دولا و عباد الله خولا و دین الله دخلا بینهم)) جامعه ای که در آن، ارزشها تحت الشعاع دنیا داری قرار گرفته بود.

ـ وقتی به اسامی کسانی که از کوفه برای امام حسین(ع) نامه نوشتند و او را دعوت کردند، نگاه می کنید، می بینید همه جزو طبقه خواص و از زبدگان و برجستگان جامعه اند. تعداد نامه ها زیاد است... همه نامه ها را بزرگان و اعیان و شخصیتهای برجسته و نام و نشاندار و همان خواص نوشتند. منتها مضمون و لحن نامه ها را که نگاه کنید، معلوم می شود از این خواص طرفدار حق، کدامها جزو دسته ای هستند که حاضرند دینشان را قربانی دنیایشان کنند و کدامها کسانی هستند که حاضرند دنیایشان را قربانی دینشان کنند. از تفکیک نامه ها هم می شود فهمید که عده کسانی که حاضرند دینشان را قربانی دنیا کنند، بیشتر است... ببینید وضعیت در یک جامعه، تا چه اندازه به وسیله خواصی که حاضرند دنیای خودشان را به راحتی بر سرنوشت دنیای اسلام در قرنهای آینده ترجیح دهند، خراب می شود!

ـ اگر خواص امری را که تشخیص دادند به موقع و بدون فوت وقت عمل کنند، تاریخ نجات پیدا می کند و دیگر حسین بن علی ها به کربلا کشانده نمی شوند. اگر خواص بد فهمیدند، دیر فهمیدند، فهمیدند اما با هم اختلاف کردند؛ کربلاها در تاریخ تکرار خواهد شد.





      

 

احدی حق ندارد با جایی مصاحبه کند!

امام خانواده وفرزندانش را به حضور می پذیرد.گویا دارد با تک تک آنها خداحافظی می کند.اما در این میان تنها کسی که تا آخرین لحظات نزدیک امام است،آقای خامنه ای است.ایشان با امام که روی تخت بیمارستان خوابیده،در گوش هم چیزهایی می گویند که کسی نمی شنود.چهره آقا بر افروخته و سرخ شده است.فروغی در چهره آقای خامنه ای دیده می شد.گویی در این لحظه هرچه در وجود امام بود به آقای خامنه ای منتقل شد.لحظاتی بیشتر طول نکشید و روح بزرگ مرد تاریخ به سوی معشوق پرواز کرد ...
همه آقایان آمده بودند.ایشان با یک صلابتی به همه نگاه کردند و فرمودند: احدی حق ندارد با جایی مصاحبه کند.هیچ کس حق ندارد تا صبح صحبت کند.این نشان دهنده حالت خاصی بود. چون خیلی از آنها از آقا بزرگ تر بودند.

کم کم همه بیمارستان را ترک کردند.ما هم به اتفاق آقا به منزل آمدیم.وقتی رسیدیم گفتند همه را جمع کنید.وقتی همه آمدند.ایشان گفتند: اگر تا صبح بگذارند ما نفس بکشیم،صبح هیچ مسئله ای برای نظام پیش نمی‌آید.همان هم شد.تا صبح به خیر گذشت و برای اولین بار خبر از رسانه خودمان پخش شد.


 


داستان ازدواج پسر مقام معظم رهبری با دختر دکتر حداد عادل
آقای حداد عادل تعریف می کردند: سال 77، خانمی به خانه ما زنگ زده بود و گفته بود که: می خواهیم برای خواستگاری خدمت برسیم. خانم ما گفته بود دختر ما در حال حاضر سال چهارم دبیرستان است و می خواهد ادامه تحصیل دهد. ایشان دوباره پرسیده بودند که اگر امکان دارد ما بیاییم دختر خانم را ببینیم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده بودند.
بعد خانم ما از ایشان پرسیده بودند که اصلا شما خودتان را معرفی کنید. و ایشان هم گفته بودند: من خانم مقام معظم رهبری هستم. خانم ما از هول و هراس دوباره سلام علیک کرده بود و گفته بود:« ما تا حالا به همه پاسخ رد داده ایم. اما شما صبر کنید با آقای دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می کنم». آن زمان خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود.
بعد از صحبت با من قرار بر این شد که آنها بیایند و دخترمان را در مدرسه ببینند که هم دخترمان متوجه نشود و هم اینکه اگر آنها نپسندیدند، لطمه ای به دختر ما نخورد. طبق هماهنگی قبلی، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را دیدند و رفتند. چند روز گذشت و من برای کاری خدمت آقا رفتم. آقا فرمودندخانم استخاره کرده اند، جوابش خوب نبوده است».
یک سال از این قضیه گذشت. مجددا خانواده آقا تماس گرفتند و گفتند که ما می خواهیم برای خواستگاری بیاییم.خانم بنده پرسیده بودند که چطور تصمیمتان عوض شده؟ آقا گفته بودند:« خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و دفعه اول چون خوب نیامده بود، منصرف شدند» و خانم آقا هم گفته بودند:« چون دخترتان، دختر محجبه،فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم که خوب آمد و اگر اجازه بدهید، بیاییم
آن زمان دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور هم شرکت کرده بود. پس از مقدمات کار، یک روز پسر آقا و مادرش با یک قواره پارچه به عنوان هدیه برای عروس آمدند و صحبت کردیم و پس از رفتن آقا مجتبی، نظر دخترم را پرسیدم، ایشان موافق بودند
بعد از چند روز خدمت آقا رفتیم. آقا فرمودند:« آقای دکتر! داریم خویش و قوم می شویم.» گفتم:« چطور؟» گفتند:«خانواده آمدند و پسندیدند و در گفتگو هم به نتیجه کامل رسیده اند، نظر شما چیست؟» گفتم:« آقا! اختیار ما دست شماست
آقا فرمودند:نه! شما، دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همین طور. وضع زندگی شما مناسب است، اما زندگی من اینطور نیست. اگر بخواهم تمام زندگی ام را بار کنم، غیر از کتاب هایم یک وانت بار می شود. اینجا هم دو اتاق اندرون و یک اتاق بیرونی است که آقایان و مسئولین در آنجا با من دیدار می کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه ای اجاره کرده ایم که یک طبقه مصطفی و یک طبقه هم مجتبی زندگی می کند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند حالا که عروس رهبر می شود، چیزهایی در ذهنش باشد. ما این طور زندگی می کنیم. اما شما زندگی نسبتا خوبی دارید. حالا اگر ایشان بخواهد وارد این زندگی شود، کمی مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. می خواهد قم برود و درس بخواند و روحانی شود. همه اینها را به او بگو، بداند
من هم به دخترم گفتم و ایشان هم قبول کرد. آقا در زمان قبل از رئیس جمهوریشان، در جنوب تهران خانه ای داشتند که آن را اجاره داده اند و خرج زندگی شان را از آن در می آورد؛ ایشان حقوق رهبری نمی گیرند و از وجوهات هم استفاده نمی کنند.
هنگام صحبت در مورد مراسم عقد و مهریه و... آقا فرمودند:«در مورد مهریه، اختیار با دختر شماست. ولی من برای مردم خطبه ی عقد می خوانم، سنت من این بوده که بیشتر از 14 سکه، عقد نخوانم و تا حالا هم نخوانده ام، اگر بخواهید، می توانید بیشتر از 14 سکه مهریه معین کنید، ولی شخص دیگری خطبه عقد را بخواند. از نظر من اشکالی ندارد. چون تا حالا بیش از 14 سکه برای مردم عقد نخوانده ام، برای عروسم هم نمی خوانم
من گفتم آقا! این طور که نمی شود. من با مادرش صحبت می کنم، فکر نمی کنم مخالفتی داشته باشد.» در مورد مراسم عقد هم گفتند:« می توانید در تالار بگیرید، ولی من نمی توانم شرکت کنم.» گفتم:« آقا هر طور شما صلاح بدانید
فرمودند:« می خواهید این دو تا اتاق اندرونی و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید. هر چند نفر جا می شوند، نصف می کنیم؛ نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما را دعوت می کنیم» ما حساب کردیم و دیدیم بیشتر از 200-150 نفر جا نمی شوند. ما حتی اقوام درجه اولمان را هم نمی توانستیم دعوت کنیم، اما قبول کردیم.
آقا غیر از فامیل، آقای خاتمی، آقای هاشمی و آقای ناطق و روسای سه قوه و دکتر حبیبی را دعوت فرمودند. یک نوع غذا هم درست کردیم.قبل از اینها صحبت خرید بازار شد. پسر آقا گفت: «من نه انگشتر می خوام و نه ساعت و نه چیز دیگری.» آقا گفتند: خوب نیست. من هم گفتم:« حداقل یک حلقه بگیرند.” اما آقا فرمودند: «من یک انگشتر عقیق دارم که یکی برای من هدیه آورده، اگر دخترتان قبول می کند، من آن را به ایشان هدیه می دهم و ایشان هم به عنوان حلقه، به مجتبی هدیه دهد.» قبول کردیم و انگشتر را گرفتیم و بعد به آقا مجتبی دادیم. کمی بزرگ بود. به یک انگشترسازی بردیم تا کوچکش کند و خرجش 600 تومان شد. خلاصه خرج حلقه داماد 600 تومان شد.
به آقا گفتیم در همه این مسایل احتیاط کردیم، دیگر لباس عروس را به ما بسپارید و آقا هم فرمودند: «آن را طبق متعارف حساب کنید.» در همان ایام، ما خودمان برای پسرمان عروسی می گرفتیم و یک لباس عروس برای عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند.
خلاصه قبل از اینکه عروسمان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد. بعد آقا گفتند: «من یک فرش ماشینی می دهم، شما هم یک فرش بدهید.» و به این ترتیب مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو پیکان از اقوام ما و دو پیکان هم از اقوام آقا آمده بودند. مراسم در خانه ما تا ساعت 1 طول کشید.
خانواده آقا آمده بودند که عروس را ببرند، البته آقا ظاهرا کاری داشتند و نیامده بودند. اما وقتی عروس را به خانه آوردیم، دیدیم آقا هنوز بیدار نشسته اند و منتظرند که عروس را بیاورند. فرمودند: « من اخلاقا وظیفه خود می دانم برای اولین بار که عروسمان قدم به خانه ما می گذارد، من هم بدرقه اش کنم و به اصطلاح خوش آمد بگویم
ما خیلی تعجب کرده بودیم و فکر نمی کردیم آقا تا آن ساعت شب بیدار باشند، حتی آقا آن شب هم غذا نخورده بودند. چون خانواده آقا سرشان شلوغ بود، به آقا غذا نداده بودند. آقا گفتند: «دکتر! امشب شام هم نداشتیم، من به یکی از پاسدارها گفتم شما چیزی خوردنی دارید؟ آنها گفتند که غیر از کمی نان چیز دیگری نداریم. گفتم: همان را بیاورید. می خوریم
بعد هم که عروس وارد شد، آقا چند دقیقه ای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند و خوش آمد گفتند. رعایت آداب حتی تا چنین جایگاهی چقدر ارزش دارد. اینها از برکت انقلاب اسلامی و خون شهداست.
ایشان دستور دادند حتی از ریزترین وسایل دفتر استفاده نشود، چون مال بیت المال است. حتی اگر مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد، اجازه ندارند از وسایل دفتر استفاده کنند.                                                                                نشریه « اشراق اندیشه »به نقل از حجت السلام پاینده، از اعضای دفتر مقام معظم رهبری

 

 

 





      

 

 

حماسه را از ما آموخته اند

 

 

 

جنگ ما جنگ دفاعی بود .ملت ایران نشان نداد که مایل به تجاوز وتعرض است

وملت ایران نشان داد آنجایی که پای دفاع از هویت ملی وآرمان های عزیزتر از

هویت ملی در میان است ،ایستادگی او ،ایستادگی درس آموز است ؛ایستادگی

معمولی نیست ،ایستادگی است که میتواند برای ملت های دیگر ،به عنوان الگو

وسر مشق به حساب بیاید ؛کما اینکه به حساب آمد ؛هم فلسطینی ها به ما گفتند

که ما از شما یاد گرفتیم ؛هم لبنانی ها در طول این سال ها مکرر به ما گفتند که

ما از شما یادگرفتیم ؛هم ملت هایی که نا مسلمان بودند ومسلمان شدند یا مسلمان

بودند وپیرو مکتب اهل بیت شدند ،مکرر در مکرر از جاهای مختلف گفته اند که

ما از جنگ شما ،از دفاع شما واز ایستادگی شما ،به صدق شما پی بردیم.

ولی امر مسلمین جهان 29/مهر ماه/1385

 

 





      

 

 

عصر ما

 

عصر نفاق

 

 

هرچه بشر بدوی تر واز تمدن دورتر بودهاز صزاحت بیشتری برخوردار بوده است .

یعنی آنچه که در درون داشته است از فکر واحساسات وعواطف ؛از رغبت وبی میلی

ها ،از مهربانی ها وخشم ،واز ایمان ها وبی ایمانی ها هرچه داشته است همان را

ظاهر می کرده است ولی هرچه بشر پیش رفته .تکامل پیدا کرده است قدرتش بر

تصنع –که نفاق نوعی تصنع است –افزایش پیدا کرده است .کما اینکه ما مردم

خودمان را با صدر اسلام مقایسه کنیم نفاق آنها هزاران درجه بیشتر شده است .

شهید مطهری میفرماید :یک وقتی من با خودم فکر می کردم که اساسا اگر عصر

ما را از نظر انسانی بخواهند ارزیابی کنند –نه از نظر صنعتی – اگر بخواهند یک

جنبه انسانی را ملاک عصر وزمان ما قرار بدهند .باید بگویند عصر نفاق .

اگر بگویند در عصر ما بزرگترین ماشینی که ابتکار واختراع شده است چه ماشینی

است ؟ به نظر من ماشین قلب حقایق است .

به موازات پیشرفتی که در سطح شعور عمومی ،در باب حقایق حقوق وآزادی ها

،در باب صنعت وتکنولوژی در باب رسانه های خبری واطلاع رسانی ،درباب

تشکل ها ونهادها ومؤسسات مدنی و...شده است ،یک مطلب دیگر به وجود

آمده است وآن این است که نفاق ودو رویی ،حقایق را وارونه جلوه دادن ،قلب

کردن حقیقت ،هر چیزی را با اسم دیگری وبا یک روپوش خیلی عالی جلوه دادن

در میان بشر رایج شده که همه را گیج کرده است .این دیگر از پدیده های

قرون جدید است .در گذشته این جور نبود .حجاج بن یوسف ثقفی یا مسلم

بن عقبه می آمد به مردم مدینه میگفت :مردم مدینه! باید بیعت کنید به عنوان

بندگی وبردگی برای یزید ،دیگر نمیگفت من آمده ام شما را آزاد کنم ،می گفت

اصلا آمده ام شما را برده کنم ،حجاج ومسلم بن عقبه همان که در دل داشتندهمان

را گفتند ،اما نیکسون یا استالین یا خروشچف همان حجاج بن یوسف ومسلم بن

عقبه هستند با این تفاوت که کار اورا میکنند،کار چنگیزی را می کنندولی سخن

عیسوی ومحمدی میگویند،واقعا عجیب است !این پدیده خطرناکی است در اجتماع ما.

همان چیزی که امروزه ما در منطقه خودمان در سطح وسیعی شاهد آن هستیم

استکبار جهانی به بهانه مقابله با تروریسم ،مقابله بنیاد گرایی ،مقابله با استبداد

ودیکتاتوری وبه ارمغان آوردن آزادی برای مردم ،آنها به خاک وخون کشیده شده

کشور آن ها را غارت می نماید،به نلموس آنها تجاوز می نماید ومجددا همان

قدرت طلبان ،مستبدان را در لباس دمو کراسی به قدرت می رساند.

                                                                 برگرفته از کتاب پانزده گفتار استاد مطهری

 





      

 

خدا لعنت کند استعمار گران را که وظیفه دعا گویی برای ما 

تعیین کردند کجا وظیفه ما دعا گویی است؟ 

وظیفه ماشمشیر است .وظیفه ما تشکیل حکومت است.

 

امام خمینی(ره

 





      
   1   2   3   4   5   >>   >